در لذت و مکافات قرار شبکه‎ای

بجهة ماهنامه پیام زن قلمی شد:

1- الیوم از عیال درخواست چای دیشلمه نمودیم فرمودند چَشم؛ اما انگار یادشان رفت. دوباره عرض کردیم: نور دیده! لطفاً چای خوش رنگ بیاورید. از مطبخ جواب فرستادند: الساعة. سرمان منگ شد اما چای حاضر نشد. خودمان برخاسته یک‎تنه به مطبخ رفته دیدیم ای وا خسرانا! عیال سر در گوشی عزیزتر از جان فرو اندر کرده، اصلاً ملتفت حضور این میرزا نشده‎اند. نهیب زدیم عیال مربوطه؟! یکهو انگار توپ عید در کرده باشند از جا جهیده گفتند: چیه؟ عرض کردم: بانو! آلبالو! چای خواسته بودم. گفتند:" خب چه خبره؟ بذار لایک کنم بعد". گفتم: دیروز که به شما "اتک" شده بود؛ چه کسی را لایک می‎فرمایید؟ دشمنی که هجمه می‎کند شایسته اقدام متقابل و متناسب برجامی! است نه لایک. فرمودند: ای میرزا کجایی که اتک را به احسن وجه پاتک نمودیم. این یک چیز دیگریست. گفتم عجب! این قافله تکنالجی عجب می‎گذرد!

2- طفل صغیر ما که هنوز سه سال و نیمش نیست، گوشی این میرزا را که با سلام و صلوات ابتیاع نموده بودیم گرفت و به صبیه دیگرم داد تا برایش یک بازی انتصاب کند. گفتم کدام بازی؟ تیله‎بازی؟ هفت‎سنگ؟ گرگم به هوا؟ گفت نه بابایی. یک موجودیست که او را تر و خشک نموده غذا خورانده استحمام نموده آنگاه طفلک را میخوابانیم. گفتم کوری عصاکش کوری دگر شود. این چه رقم بازیست؟ تحرک ندارد. برد و باخت و هیجانش کو؟ مهارتی نمی‎افزاید. گفت: حال می‎دهد پدرجان!

 القصه فردا در یک جلسه مستشاری مهم حضور داشتیم و برای تصویب طرحمان مستوفی سخن میراندیم و بلاغت کلام را از حد ترخّص گذر داده بودیم که یکهو صدایی شبیه صدای وزغ مرداب از گوشیمان ساطع شد و توجه حاضران جلسه از صدر تا ذیل را به خود معطوف نمود. یا للعجب! ما که گوشیمان را اسکات کرده بودیم چه شد؟ این صدا از کجا صادر آمد؟ از جمعیت عذرخواسته قفل گوشی باز کرده، یک موجود کریه‎المنظر رؤیت شد که دیدگانش از شدت ضعف گود افتاده، صدای پسرعموی قورباغه می‎داد. گوشی را خاموش کرده از جلسه خارج آمده به منزل تلیفون کرده که این چیست بر ناصیه گوشی ما صدای وزغ می‎دهد؟ جواب گفت: پدرجان "پو"ست "پو". گفتم چه؟ پوست؟ گفت: همان بازی دیشبی؛ مگر غذایش نداده‎اید؟ طفلک گرسنه شده صدایش درآمده تازه حمام هم می‎خواهد. از شدت غضب گوشی را رها نموده، یکراست به قهوه‎خانه رفته قلیان اعیانی سفارش داده، بر مزار پدر هر چه تکنالجی‎ست صد لعن و دو صد نفرین ارسال نمودیم.

3- صنعت استحصال استیکر می‎رود تا خانمان فرهنگ کشور را بسوزد و از ما در خاطره اهل عالم یک موجودات عقده‎ای بی‎ریشه بی‎فرهنگ که به خودشان هم رحم نمی‎کنند بسازد. یعنی واضع "تلغرام" به مخیله‎اش هم خطور نمی‎کرد روزی ملت با آزادشدن ساخت استیکر یک چنین شولاتی فراهم آورند لذا عذر تقصیر خواست؛ یعنی آن‎قدر واجد شعور بود که از ملت ایران بابت ایجاد چنین زمینه‌ موسّعی برای "بی‎فرهنگی برخی" عذر تقصیر بخواهد. چه کسی بود به حق نوشت: استفاده از تکنالجی ظرفیت فرهنگی می‎خواهد؟ نور خیره‎کننده هزار وات تنگستنی به قبرش ببارد. غالباً یادش با من هم هست.

4- دیشب هوس نموده یک فقره نرم‎افزار چاپار الکترونی موسوم به شبکه اجتماعیه از بازار* خریداری نموده انتصاب کرده داخل شدیم؛ عجب دنیایی دارد؛ همه رقم آدم در آن داخل است از همه رنگ و آب و ریخت و اندام! که بعضاً موجبات طراوت روح و وسوسه خاطر را فراهم می‎آورد. شیطانی کرده با یک مخدره‎ای باب مذاکره گشودیم که بله سن و جنس و لوکیشن بدهید؛ دادند دیدیم وفق مراد است. هیجان برمان داشت قراری مقرر نمودیم جهت ملاقات لیکن از هول قضیه تا صبح پلکمان نیاسود. صبح علی‎الطلوع اسب زین کرده خود را معطر نموده جامه نو به تن کرده سر ملاقات حاضر شده لیکن کسی را نیافتیم. تلیفون کردیم که پس کجایید؟ دلمان آب گردید. یکهو یک نفر که از صدای باسش معلوم بود سیبیل فخیمه‎ای دارد از پشت گوشی گفت: بفرما؟ ضربان قلب، مثال یک جای مرغ اوج  و نفس از ضربان پیشی گرفت و سیستم هاضمه دستخوش حرکات دودی شکل گردید. با صدای غیر مستقر عرض کردیم به جد و آباد این میرزا قسم اشتباه شده و علی‎الفور منقطع نمودیم. آن‎گاه مجدداً به قهوه‎خانه صفویه رفته قلیان هکان سفارش داده، در حین استعمال دخانیات، هر آن‎چه آلات پیام‎رسان ضداجتماعی بود را از صحیفه گوشی خلع نموده، بر مزار جدّ اعلای کافه بازار دود ممتاز فرستادیم. زیاده عرضی نیست.

*- مقصود بازار قیصریه نیست کافه بازار است.

 21/7/94

 

  
نویسنده : میرزا قلی‌خان راپورتچی ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩٥